سجده ای در ته دریا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام ! ببخشید از اون موقع که وبلاگمو باز کردم دیگه تا حالا نتونستم بنوسیم!یه مطلبی رو خوندم دیدم جالبه گفتم حالا که از همه جا می تونم بنویسم، بذارم تو وبلاگم!

جوان بودم و گمان می کردم که زندگی یعنی ثروت فراوان، خانه ای بزرگ و ماشین مدل بالا.

روز جمعه بود و با گروهی از دوستان صمیمی کنار دریا بودیم، مثل همیشه جمعی با دل های غافل از خدا

.نوای حی علی الصلاه(برای نماز بشتاب)و حی علی الفلاح(به رستگاری بشتابید)اذان را شنیدم.

در طول زندگی ام بارها صدای اذان را شنیده بودم اما هیچ گاه به معنی کلمه فلاح توجه نکرده بودم.شیطان بر من قلبم مهر زده بود، گویا کلمات اذان به زبانی است که من آن را نمی فهمم،مردم پیرامون ما سجده هایشان را پهن کرده و نماز می خوانند.

و ما وسایل غواصی و کپسول های اکسیژن را آماده می کردیم تا برای سفر زیر آب آماده شویم.

تجهیزات غواصی را پوشیدیم و داخل آب رفتیم و از ساحل دور شدیم،تا به وسط دریا رسیدیم.

همه چیز مطابق میل ما بود،گردشی زیبا و در خلسه ای رویایی که ناگهان لوله اکسیژن پاره گشت و آب به ریه هایم وارد شد.قطرات آب شور راه تنفس من را بست و مرگم نزدیک شد.ریه هایم می سوخت.مضطرب شدم. دریا تاریک بود و دوستانم از من دور بودند،فهمیدم که در موقعیت بدی هستم.نوار زندگی ام جلوی چشمانم حرکت کرد.تازه فهمیدم که چقدر ناتوان هستم.خداوند چند قطره از آب شور را در من مسلط کرد تا به من نشان دهد که فقط او توانای قدرتمند است.مطمئن شدم که هیچ پناهی جز خدا ندارم.تلاش کردم که به سرعت از آب خارج شوم، ولی من در قعر دریا بودم.

مسأله این بود که بمیرم،مشکل این بود که چگونه خدا را ملاقات کنم؟؟وقتی از کارم می پرسد چه خواهم گفت؟اعمالم چگونه محاسبه می شود.نماز که نخوانده ام و ...شهادتین را به یاد آوردم و خواستم که پایان زندگی ام با آن ها باشد.پس گفتم اشهد... گلویم گرفت،گویا دستی مخفی گلویم را فشار می داد تا از بیان آن باز مانم.تلاش کردم اشهد...اشهد...قلبم فریاد می زد.خدایا مرا برگردان ،خدایا مرا برگردان،برای یک ساعت،یک دقیقه،یک لحظه.تاریکی عجیبی مرا احاطه کرده بود،این آخرین چیزی بود که به یاد دارم.اما رحمت و لطف پروردگارم بیش تر از تصور من بود.ناگهان اکسیژن به سینه ام نفوذ کرد،چشمانم را باز کردم،تاریکی از بین رفت و یکی از دوستان لوله هوا را در دهانم گذاشت و کم کم کرد.و ما هنوز ته دریا بودیم.لبخند را در چهره دوستم دیدم و به او فهماندم که حال من خوب است.قلبم،زبانم و تمام سلول های بدنم اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله فریاد می زد.از آب بیرون آمدم در حالیکه انسان دیگری شده بودم.دیدگاهم نسبت به زندگی عوض شد و هر روز به خدا نزدیکتر می شدم.راز هستی ام را در زندگی فهمیدم و سخن خداوند را به یاد آوردم با فقط مرا بپرستند درست است ما بیهوده آفریده نشدیم.چند روز گذشت اما من آن حادثه را به یاد داشتم.به دریا رفتم و لباس غواصی پوشیدم و به تنهایی به آب زدم.به همان مکانی که آن حادثه رخ داده بود رفتم و برای خدای بزرگ سجده کردم.سجده ای به یاد ماندنی  گمان نمی کنم انسانی قبل از من در دریا برای خدا سجده کرده باشد.

می خوام نظرتون رو در مورد این مطلب برام بگین نظر یادتون نره!

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
دریا

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خواهر نازم![ماچ] خیلی قشنگ بود دستت درد نکنه![گل] آموزنده و شیرین![پلک] منتظر کارای قشنگت هستم![عجله] راستی یادت نره به منم سر بزنیا![ماچ]

شهرزاد

خیلی عالی بود وبلاگ نوت مبارک!